تبليغاتX
اعتراف
من هنوز چیزی نگفتم که تو طاقتت تموم شد ......
 

دل تنگم..مثل تمام وقت هایی که فقط من بودم و شب وماه...

 باز آشوبم باز تنهایم تنهای تنهای تنها...

وباز سرگردان من.".آن من دیگرم" که حس نبودنش آزارام میدهد حیرانم می کند وبه پشت هیچستانم

می کشاند...

آنجا که دیگر از هیچ خبری نیست الا هیچ...

وباز دلتنگم برای آن چشمهای خیس وبارانی ...

وباز دلتنگم برای ماه برای شب برای من..وبرای دو قطره اشک!!!وباز هم برای شب...!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 خرداد1388ساعت 1:29  توسط سلیمه  | 

 

اگه ازت بپرسن تا حالا تنهایی رو تجربه کردی چی می گی؟

شده تا حالا تو تنهایی دنبال یه ذره تنهایی باشی ؟

شده تو تنهایت تنها نباشی ؟

شده بخوایی از تنهایت حرف بزنی ولی نتونی ؟

به نظرت اینطوری تنهایت چه رنگیه ؟چه طعمی میتونه داشته باشه ؟

آره خیلی سخته اینطوری تنها موندن !!!به خدا اینجوری تنهایی خیلی سخته...خیلی سخته......

راستی این تنهایی چه رنگیه؟؟؟!!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 فروردین1388ساعت 21:21  توسط سلیمه  | 

 

یه روز میای سراغم که خیلی وقته رفتم......

+ نوشته شده در  شنبه 26 بهمن1387ساعت 0:12  توسط سلیمه  | 

 خاک پاکت توتیای چشم خواهم کرد....

 

آسمان به خاکت سجده میکند......مادر هفت آسمان اینجاست.!!

+ نوشته شده در  شنبه 25 خرداد1387ساعت 2:19  توسط سلیمه  | 

 

به تو پناه می برم !!

به تو پناه می برم از عشق آن عشقی که مرا به جنون  کشاند و آن جنون که از خود بی خودم می کند و

از تو دور!!!

وآن دوری که آخر به رسوایی ام می کشاند.

 

به تو پناه میبرم از خودم ..در آن هنگام که بی خودم و از تو دور !!

وباز به تو از هیاهوی سکوت هایی که فقط نام سکوت دارند نه حرمت سکوت...

پناه میبرم به تو از قال وقیل این عروس هزار داماد که جسممان را در گیر خود کرده و روحمانرا زخمی 

خوب و زشت خویش و گاه گاه غافل از عظمت خویش!!!

و باز پناه می آورم به تو ..در آنجایی که هیچ مامن وپناهگاهی دیگر برایم باقی نمانده است..

وباز  وباز تویی پناه آخر...

+ نوشته شده در  جمعه 23 آذر1386ساعت 1:29  توسط سلیمه  | 

 

مگر از زندگی چه می خواهید که در خدایی خدا یافت نمی شود که به شیطان پناه می برید؟؟؟!!!

که در عشق یافت نمی شود که به نفرت پناه می برید؟؟

که در سلامت یافت نمی شود که به خلاف پناه می برید ؟؟

ای انسانها قلب هایتان را از حقارت کینه تهی  کنید و با عظمت عشق پر کنید ...

زیرا که عشق  چون عقاب است بالا می پرد و دور ....!!!!

بی اعتنا به حقیران در روح.

کینه چون لاشخور و کرکس است کوتاه می پرد وسنگین .جز به مردار به هیچ چیز نمی اندیشد...

برای عشق نابترین شور زندگی است...

برای لاشخور  خوبترین  جسدی است متلاشی ......!!!!!

+ نوشته شده در  جمعه 9 آذر1386ساعت 0:28  توسط سلیمه  | 

 

وقتی تو نیستی نه هست های ما چونان که بایدند و نه نیست های ما چونان که نباید!!

هر روز بی تو روز مباداست...

عمریست لبخند های خود را دردل ذخیره میکنم!!! باشد برای روز مبادا!!!!!!!!!!!

ولی در تقویم روزی به نام روز مبادا نیست....آنروز هرچه  روز باشد:روزیست مثل همین روز های ما...

کسی چه میداند شاید امروز روز مبادا باشد!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  شنبه 26 آبان1386ساعت 2:4  توسط سلیمه  | 

 

اگر بهت خبر بدن که چند روز دیگر خواهی مرد..چه کار میکنی...؟!!!!!!!

اصلا بهش فکر کردی؟به مرگ!!!!!!!!!!

و چه سحر آلود است ...وچقدر غمگین است ...وچقدر شیرین است!!!!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 14 آبان1386ساعت 2:4  توسط سلیمه  | 

 

من گمان می کردم

                  دوستی همچون سروی سرسبز

                                       چهار فصلش همه آراستگی ست !!

                                       ......

من چه می دانستم ..

هیبت باد زمستانی هست...

من چه می دانستم ..

                سبزه می پژمرد از بی آبی؟

 

                                               سبزه یخ میزند از سردی دی!!!!

 

من چه می دانستم دل هر کس دل نیست!!!!!

قلبها صیقلی از آهن و سنگ..قلبها بی خبر از عاطفه اند...

سخن از مهر من وجور تو نیست ...سخن از متلاشی شدن دوستی است..

وعبث بودن پندار سرور آور مهر!؟!!!؟؟؟

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 آبان1386ساعت 1:1  توسط سلیمه  | 

 
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 20 مهر1386ساعت 3:21  توسط سلیمه  |